با سلامی گرم بروی ماهتان
بالاخره شتر مرگ، در خانه آیت الله منتظری نشست و این مبارزه نستوه به ابدیت پیوست. مرگی که سبزها را ماتمزده و غمگین نمود. زندگی پرفراز و نشیب این شیخ باید درسی باشد برای تمام سیاست مداران و دیکتاتورهای جهان… و ما ملت ایران!
…پنج شش روز از انقلاب گدشته بود تو مدرسه علوی آقای منتظری را برای اولین بارو آخرین بار دیدم. اتومبیلهای دربار تو حیاط مدرسه پارک شده بودند و همه دور این ماشینها جمع شده بودند و کسی به منتطری اعتنایی نداشت. یکی میگفت این ماشینه فرحه … دیگری میگفت دندش طلاست… فرمونش هم طلاست … آنروزها ‘ روزگار نفرت بود. هرچه مربوط به دوران 2500 ساله شاهنشاهی ایران بود، همش نفرت برانگیزشده بود. جوانان انقلابی بالای 16 سال چه دانشجو و چه روحانی به برکت آموزگارانی چون آقای خمینی و دکتر شریعتی همگی تبدیل به گرگ شده بودند. مسابقه ای وحشتناک برای کشتن هرکس که در رژیم گذشته کاره ای بوده ، در گرفته بود. از آبدارچی فلان وزیر تا بالاترین مسول کشور همه مستحق مرگ شده بودند. حتی به خانواده هایشان رحم نمی شد. ساواکی و طاغوتی، عنوانی بود برای توجیه قتل یا مصادره خانه و کاشانه افراد. خلاصه هر که بیشتر خون میریخت انقلابی وقاطع نام میگرفت. کمونیستها وتوده ای ها در این وسط آتش بیار معرکه شده بودند. انقلابیون مسلمان – مارکسیست برای اینکه متهم به سازشکاری از سوی کمونیستها و مارکسیستها نشوند، بکسی رحم نکردند.
محبوبترین ستاره های انقلاب خمینی – خلخالی- ریشهری – محمدی گیلانی، هادی غفاری ، خویینی ها و… بودند. اینکه میگویم همه گرگ شده بودند ، واقعا همه بود. مثلا از سویی خلخالی یک آخوند دهاتی که ازبرکت نوکری مصطفی خمینی به یاران آقای خمینی پیوسته بود… مظهر قاطعیت انقلاب، هرروز عده ای از مسولین اجرایی ویا افسران ارتش را به امر آقای خمینی، تیرباران میکرد … و از سوی دیگر، روزنامنگارانی چون مسعود بهنود روزنامه نگارو روشنفکر با ساختن داستانهای دروغ برای مسولین بخت برگشته نظام سلطنتی تنور اعدامها را گرم نگاه میداشتند. ( بهنود در گزارشی از زندان اوین نوشته بود در کشفیات از زندان اوین مشخص شده که اتاق شکنجه زندان به منزل دکتر عباسعلی خلعتبری وزیر خارجه، راه دارد !!!). ملت بزرگ ایران نیز بافتخار این جنایتها مرتب کف شادی میزدند. همه اینها بنام اسلام و قهر انقلابی بود. حتی خدای رحمن الرحیم تبدیل به قاصم الجبارین شده بود. اسلام انقلابی یعنی قتل و غارت و قصاص .. در اینوع اسلام رحم و مغفرت و بخشش یعنی شازشکاری و خیانت.
این برهه از زمان آزمایش و محکی بود رای شناخت انسانهای شریف و آزاده و با ایمان و مسلمانان واقعی. اول فریاد اعتراض به این جنایات از سوی بزرگانی چون آقایان بازرگان و طالقانی و شریعتمداری وشیخ باقر آشتیانی (از روحانیون بلند مرتبه ساکن تهران) … بود. کسانیکه آن روزها را بیاد دارند درک میکنند که اینگونه اعتراضها ، حکم خودکشی داشت . لیکن این بزرگان سکوت را خودکشی میدانستند.
پس از مدتی مطهری ، بنی صدر و ابراهیم یزدی و دیگران نیز اعتراض کردند اما آقای منتظری رضایتمندانه ساکت بود. چرا؟؟؟
چون ایشان و علی مشکینی، قضات سنگدل و بیسواد ولامذهب را تعیین میفرمودند.!!! و اگر احیانا یکی از این قضات مقداری دین و شرف داشت و مثلا یک رییس ساواک را در یک شهری تبرئه میکرد .. بعلت انقلابی عمل نکردن فورا برکنار میشد.
سپس حاج اقا حسن قمی شجاعانه بصورت علنی علیه این جنایات به انقلابیون مسلمان -مارکسیت در روزنامه ها فریاد کشید. آقای خمینی طاقت این حمله علنی را نیاورد به یارانش دستور پاسخ داد …خلخالی پیشقدم شد ، درمقاله ای سراسر فحش وناسزا به آقای قمی حمله کرد. اما آقای قمی کوتاه نیامد. آنقدر فریاد کشید تا در خانه اش را بهم جوش دادند تا صدایش به کسی نرسد… شیخ مرتضی حایری فرزند موسس حوزه قم فریادش بلند شد … اما همه مست قدرت پیروزی خون بر شمشیر!
اما هنوز آقای منتظری خاموش بود. طالقانی در گذشت … مطهری ترور شد … بازرگان و شریعتمداری خانه نشین شندد… مردم هم تازه از خواب داشتند بیدار میشدند … بنی صدرتنها روشنفکر در صحنه مانده به شکنجه زندانها بعنوان رییس جمهور اعتراض کرد… آقای خمینی کمیته حقبقت یاب تشکیل داد . محمد منتطری عضو این کمیته بود . با دیدن تامی شواهد و ادله انکار ناپذیر شکنجه ، کمیته مذکور به این نتیجه رسید که اتهام شکنجه در زندانهای جمهوری اسلامی دروغ محض است!!!!؟؟؟؟؟
آقای منتظری هنوز سکوتی رضایتمندانه داشت. نه فقط منتظری بلکه همه ساکت بودند. بهشتی متمدن و روشنفکر، سکان دادگری را از خلخالی تحویل گرفت و بهمان مسیر ادامه داد. اسد الله لاجوردی یک بازاری بیسواد با چهره ای وحشتناک ، بعنوان دادستان انقلاب از سوی بهشتی منصوب شد. چرا لاجوردی؟ چون انقلابی و قاطع بود.. همین!!!
ماشین اعدام و شکنجه با سُس اسلامیش بکار خود ادامه داد و هنوز آقای منتظری و بقیه آزادیخواهان امروز مانند محمد خاتمی، میر حسین موسوی، بهزاد نبوی، عبدالکریم سروش، عطاالله مهاجرانی، محمد خویینی ها، عمادالدین باقی، کروبی ، ابطحی و تا حدودی عزت الله سحابی و … در سکوت رضایتمندانه خویش بسر میبردند. و عدها ی هم که خود رهبری خشونت و بی عدالتی را خود بعهده گرفتند مانند: موسوی اردبیلی، یوسف صانعی و موسوی تبریزی و محمد خویینی ها ودر راس اینها رفسنجانی که توجیه گر تمام این جنایات بود. البته مخاطبان من فقط این گروه است ، اینها را نام میبرم چون اینها امروز سردمداران امروز آزادیخواهی هستند.
شاید میپنداشتند که این بی عدالتی ها تا وقتیکه ضرری برای ما ندارد ، چرا اعتراض کنیم و موقعیت خود را از دست بدهیم . بهرحال امام هم که از این بی عدالتیها راضی هستند چرا ما ناراضی باشیم. اما ظاهرا یادشان رفته بود که سیاست وحکومت ،اگر براساس ظلم باشد به هیچکس رحم نمیکند.
تلخ ترین سالهای انقلاب یعنی سال 60 با برکناری تنها رقیب سیاسی یعنی بنی صدر وارد مرحله جدیدی شد. ماشین اعدام و خونریزی با ریاست شخصی بی بخاریعنی موسوی اردبیلی و یوسف صانعی انقلابی و محمد خویینی ها ضد امریکایی و موسوی تبریزی قاطع و محمدی ریشهری (معلم اخلاق!) وسردمداری اسداله لاجوردی ، مغول وار به جان دشمنان جدید افتادند. رازینی، فلاحیان، نیری، محسنی اژه ای، محمد یزدی، محمدی گیلانی و… اینها کارگزار بودند وتمرین جنایت میکردند
سازمان مجاهدین خلق …مشتی جوان ناآگاه که شستشوی مغزی شده بودند … ترورهای انتحاری میکردند، تا ازآقای خمینی و بقیه روحانیون سیاسی ، بخاطر کلاهی که سر رهبرانشان گذاشته بودند، انتقامی خونین بیگیرند.
امام امت دستور دادند همه شان را بکشید. حتی دختران 16 – 15 ساله ایکه روزنامه مجاهد میفروختند. همه اینها منافق بحساب میآمدند. دستگاه دادگری هم نزد امام و انت حزب الله شرمنده نشد وتا توانستند خون ریختند. اگر هم کسی در امان ماند … از روی اشتباه بود نه از روی رحم.
صدای نازنین بازرگان به اعتراض همچنان بلند بود. تنها او و یارانش در گوشه ای از حکومت یعنی مجلس شورا، مانده بودند. دلیرانه بدون ترس از گستاخی و دهن دریدگیهای انقلابیون ماند خلخالی و هادی غفاری و رفسنجانی وهمه وهمه … فریاد زد نکشید این بچه های گول خورده را، اینها فرزندان ما هستند.
خلاصه تا سال 62 شد… تا این زمان هزاران جوان مجاهد خلق ، فدای جانی دیگری یعنی رجوی شدند… ماشین اعدامه و و ترور فضای وحشت انگیزی را حاکم کرده بود. برای حفظ قلب امام ، در خانه آقای خمینی دیگر بر غیر خودیها بسته شده بود… اما در خانه آقای منتظری باز مانده بود. خیلیها میرفتند نزدش و دل خالی میکردند. آرام آرام این ناله ها دردل این شیخ خوش طینت اثر کرد. با اینکه قائم مقام رهبری بود و همه جا نماینده داشت و متملقان فراوانی هم داشت. لیکن شیخ بخود آمد.
شیطنت های احمد خمینی ورفسنجانی که رهبری برای خود میخواست و ایشان را برای دکور، نيزمزید بر علت شد … نامه های اعتراض امیز به امامش نوشت. چون خود شیخ مصدر کار بود ، کسی ترتیب اثر نداد.
مردم تازه داشتند بیدار میشدند. از کارهای زشت خود پشیمان بودند… تو حرفهای مردم زمزمه « شاه خدا بیامرز» کم نبود.
زمزمه نارضایتی منتظری در همین روزها آغاز گردید. نه مردم و نه دولتی ها آنرا جدی نگرفتند. چون خودش مصدر کار بود، نزد مردم خیلی منفور بود. سوژه هرچی جک مبتدل شده بود. اما شیخ تازه یادش آمده بود برای چی زمان شاه بزندان رفت و مبارزه کرد و شکنجه شد. گرچه دیر بود اما نیک میدانست که برای توبه از درگاه حق هیچوقت دیر نیست. بخود جنبید و فریاد اعتراضش را علنی کرد. تا اعتراضش جدی تلقی شد، دستگاه حکومت در پاسخ دست روی نقطه ضعف مهم او گذاشتند. پرونده مهدی هاشمی برای حالگیری سیاسی بجریان افتاد. اما شیخ کوتاه نیامد و برای دفاع از مهدی هاشمی سنگ تمام گداشت و تا جنگ تمام عیار با امام و استاد خود پیش رفت. چون میدانست مهدی هاشمی بهانه ای برای حذف اوست. در این جنگ هیچکس از مردم یاریش نکردند.چون باورش نمیکردند. میگفتند:
زهرطرف که شود کشته ، بنفع اسلام است !
گروه احمد خمینی – رفسنجانی در این جنگ پیروز شدند. آقای خامنه ای کجا بودند؟ ایشان تابع این گروه بود و چون کاره ای نبود سعی در همراهی با گروه احمد خمینی – رفسنجانی داشت.
در این جنگ نابرابر آقای منتظری یکه و تنها در خانه خود سر در کتاب فرو برد. همه یارانش که کفشش را برای تبرک می بوسیدند، آنروز ساده و ابله و احمقش خواندند. هیچ رسانه ای سراغش نرفت… تا سالها کسی سراغی ازاو نگرفت.
او هم بیکار ننشست. دست بکار خدمتی بس بزرگ به تاریخ ایران و ملت ایران شد. تاریخ انقلاب را نوشت. وهمه را رسوا کرد. تا شاید عده ای دریابند که آن امام مقدس چقدرهم نا مقدس بود.
آنقدر افشاگری کرد و علیه بی دادگری فریاد کشید تا مردم باورش کردند. گدشته اش را فراموش کردند. تا جاییکه او را پدر سبزها خواندند. و اورا از آغوش خود به آغوش ابدیت سپردند.
مصاحبه اش با عماد الدین باقی را چندبار نگاه کردم ..آنجاییکه میگوید : کسیکه دستور قتل میدهد را نمی توان کشت… بخود گفتم کاش این حرف را اول انقلاب میزد شاید عده کمتری بخون میغلطیتند.
بعضی مپرسند اگر پرونده مهدی هاشمی نبود آیا شیخ سبزها در صدد توبه برمی آمد؟ شاید تنها پاسخ این باشد که خداوند بعضی از بندگان عزیز خود را به بهانه ای ، براه راست هدایت میکند و آنها عاقبت به خیر می شوند… شاید پرونده مهدی هاشمی باعث این شد که او بجنگ ستمگران برود و با عزت بدیدار حق بشتابد … روحش شاد.
و اما ما ملت ساده دل ایران باید از این تاریخ درس بگیریم و براحتی گول لباس و خرقه و کراوات و ریش و داس و چکش وتسبیح و… قرار نگیریم ..چه خوش گفت علی علیه السلام که : حق را بشناس تا اهل حق را بشناسی.
در پایان به مسولان ایران میگویم …اشرف پهلوی در خاطراتش مینویسد : دکتر مصدق در مورد تبعید پدرم رضا شاه میگفت اگر آنروز که انگلیسها دستور دادند باید رضا شاه از ایران اخراج بشود ، رضا شاه میامد میدان توپخانه و مردم را جمع میکرد میگفت مردم من به شما ظلم زیاد کردم .. اما امروز انگلیسها میگن برو… من کاری به انگلیسها ندارم …من مخلص شما هستم ، اگر شما میگید برو، میرم… مردم میبخشدندش و رو کولشون میذاشتنش و نمی ذاشتن انگلیسها مویی از سرش کم کنند و شاه هم میموند … اشرف میگوید مصدق راست میگفت اگر پدرم اینکارو میکرد حتما شاه میموند….افسوس وصد افسوس که رضا شاه از مردم بیگانه بود. محمدرضا شاه هم همینطور… شما سردمداران هم متاسفانه همینطور..
ه



















این هم ادب رییس جمهور!
کروبی و جنتی در مراسم ختم مرحوم حکیم.




