خبری باور نکردنی راجع به سابقه مسیحی کامران دانشجو بنقل از العربیه

10 01 2010

خبری امروز العربیه پخش کرده بنقل از روزنامه کویتی الرای در مورد سابقه عضو بسیار ارزشی و یکی از ذوب شدگان ولایت یعنی کامران دانشجو چنین است:

کامران دانشجو در 8 سپتامبر 1978 هنگامیکه در بریتانیا دانشجو بوده به مسیحیت گرویده و در یونان به جورجیوس کامران تغییر نام داده و سپس غسل تعمید داده شده تا با دختری ارتدوکسی بنام اولگا ازدواج کند. روزنامه مزبورعقدنامه و نام تعمید دهنده را نیز منتشر نموده.

اگر این خبر درست باشد افتضاح دیگری برای احمدی نژاد خواهد بود. اینم لینکش وتصویر از عقدنامه و ترجمه انگلیسی عقدنامه:

http://www.alarabiya.net/articles/2010/01/09/96822.html

اینهم لینک روزنامه:

http://www.alraimedia.com/Alrai/Article.aspx?id=178008&searchText=كامران دانشجو





کارنامه سیاسی پدر سبزها مرحوم منتظری

23 12 2009

 

با سلامی گرم بروی ماهتان

بالاخره شتر مرگ، در خانه  آیت الله منتظری نشست و این مبارزه نستوه به ابدیت پیوست. مرگی که سبزها را ماتمزده و غمگین نمود. زندگی پرفراز و نشیب این شیخ باید درسی باشد برای تمام سیاست مداران و دیکتاتورهای جهان… و ما ملت ایران!

…پنج شش روز از انقلاب گدشته بود تو مدرسه علوی آقای منتظری را برای اولین بارو آخرین بار دیدم. اتومبیلهای دربار تو حیاط مدرسه پارک شده بودند و همه دور این ماشینها جمع شده بودند و کسی به منتطری اعتنایی نداشت. یکی میگفت  این ماشینه فرحه … دیگری میگفت دندش طلاست… فرمونش هم طلاست … آنروزها ‘ روزگار نفرت بود. هرچه مربوط به دوران 2500 ساله شاهنشاهی ایران بود، همش نفرت برانگیزشده بود.  جوانان انقلابی بالای 16 سال چه دانشجو و چه روحانی به برکت آموزگارانی چون آقای خمینی و دکتر شریعتی همگی تبدیل به گرگ شده بودند.  مسابقه ای وحشتناک برای کشتن هرکس که در رژیم گذشته کاره ای بوده ، در گرفته بود. از آبدارچی فلان وزیر تا بالاترین مسول کشور همه مستحق مرگ شده بودند. حتی به خانواده هایشان رحم نمی شد. ساواکی و طاغوتی، عنوانی بود برای توجیه قتل یا مصادره خانه و کاشانه افراد. خلاصه هر که بیشتر خون میریخت انقلابی وقاطع نام میگرفت. کمونیستها وتوده ای ها در این وسط آتش بیار معرکه شده بودند. انقلابیون مسلمان – مارکسیست برای اینکه متهم به سازشکاری از سوی کمونیستها و مارکسیستها نشوند، بکسی رحم نکردند.

محبوبترین ستاره های انقلاب خمینی – خلخالی- ریشهری – محمدی گیلانی، هادی غفاری ، خویینی ها و… بودند. اینکه میگویم همه گرگ شده بودند ، واقعا همه بود. مثلا از سویی، خلخالی  یک آخوند دهاتی که ازبرکت نوکری مصطفی خمینی به یاران آقای خمینی پیوسته بود… مظهر قاطعیت انقلاب، هرروز عده ای از مسولین اجرایی ویا افسران ارتش را به امر آقای خمینی، تیرباران میکرد … و از سوی دیگر، روزنامنگارانی چون مسعود بهنود روزنامه نگارو روشنفکر با ساختن داستانهای دروغ برای مسولین بخت برگشته نظام سلطنتی تنور اعدامها را گرم نگاه میداشتند. ( بهنود در گزارشی از زندان اوین  نوشته بود  در کشفیات  از زندان اوین  مشخص شده  که اتاق شکنجه  زندان به منزل  دکتر عباسعلی خلعتبری  وزیر خارجه، راه دارد !!!). ملت بزرگ ایران نیز بافتخار این جنایتها مرتب کف شادی میزدند. همه اینها بنام اسلام و قهر انقلابی بود. حتی خدای رحمن الرحیم تبدیل به قاصم الجبارین شده بود. اسلام انقلابی یعنی قتل و غارت و قصاص .. در اینوع اسلام رحم و مغفرت و بخشش یعنی شازشکاری و خیانت.

این برهه از زمان آزمایش و محکی بود رای شناخت انسانهای شریف و آزاده و با ایمان و مسلمانان واقعی. اول فریاد اعتراض علنی به این جنایات از سوی بزرگانی چون  آقایان بازرگان و طالقانی و شریعتمداری وشیخ باقر آشتیانی (از روحانیون بلند مرتبه ساکن تهران) … بود. کسانیکه آن روزها را بیاد دارند درک میکنند که اینگونه اعتراضها ، حکم خودکشی داشت . لیکن این بزرگان سکوت را خودکشی میدانستند.

پس از مدتی مطهری ، بنی صدر و ابراهیم یزدی و دیگران نیز اعتراض کردند … اما آقای منتظری  رضایتمندانه ساکت بود. چرا؟؟؟

چون ایشان و علی مشکینی، قضات سنگدل و بیسواد ولامذهب را تعیین میفرمودند.!!! و اگر احیانا یکی از این قضات مقداری دین و شرف داشت و مثلا یک رییس ساواک را در یک شهری تبرئه میکرد .. بعلت انقلابی عمل نکردن فورا برکنار میشد.

سپس حاج اقا حسن قمی شجاعانه بصورت علنی علیه این جنایات  به انقلابیون مسلمان -مارکسیت در روزنامه ها  فریاد کشید.  آقای خمینی  طاقت این حمله علنی را نیاورد به یارانش دستور پاسخ داد …خلخالی پیشقدم شد ، درمقاله ای سراسر فحش وناسزا به آقای قمی حمله کرد. اما آقای قمی کوتاه نیامد. آنقدر فریاد کشید تا در خانه اش را بهم جوش دادند تا صدایش به کسی نرسد… شیخ  مرتضی حایری  فرزند موسس حوزه قم فریادش بلند شد … اما همه مست قدرت پیروزی خون بر شمشیربودند!

اما هنوز آقای منتظری خاموش بود. طالقانی در گذشت … مطهری ترور شد … بازرگان و شریعتمداری خانه نشین شندد…  مردم هم تازه از خواب داشتند بیدار میشدند … بنی صدرتنها روشنفکر در صحنه مانده به شکنجه زندانها بعنوان رییس جمهور اعتراض کرد… آقای خمینی کمیته حقبقت یاب تشکیل داد . محمد منتطری عضو این کمیته بود . با دیدن تمامی شواهد و ادله انکار ناپذیر شکنجه ، کمیته مذکور به این نتیجه رسید که اتهام شکنجه در زندانهای جمهوری اسلامی دروغ محض است!!!!؟؟؟؟؟

آقای منتظری هنوز سکوتی رضایتمندانه داشت. نه فقط منتظری بلکه همه ساکت بودند.  بهشتی متمدن و روشنفکر، سکان دادگری را از خلخالی تحویل گرفت و بهمان مسیر ادامه داد.  اسد الله لاجوردی یک بازاری بیسواد با چهره ای وحشتناک ، بعنوان دادستان انقلاب  از سوی بهشتی منصوب شد. چرا لاجوردی؟ چون هم انقلابی و هم قاطع بود و هم بیسواد. همین!!!

ماشین اعدام و شکنجه با سُس اسلامیش بکار خود ادامه داد و هنوز آقای منتظری و بقیه آزادیخواهان امروز مانند محمد خاتمی، میر حسین موسوی، بهزاد نبوی، عبدالکریم سروش، عطاالله مهاجرانی، محمد خویینی ها، عمادالدین باقی، کروبی ، ابطحی و تا حدودی عزت الله سحابی و … در سکوت رضایتمندانه خویش  بسر میبردند. و عدها ی هم که خود رهبری خشونت و بی عدالتی را خود بعهده گرفتند مانند: موسوی اردبیلی، یوسف صانعی و موسوی تبریزی و محمد خویینی ها ودر راس اینها رفسنجانی که توجیه گر تمام این جنایات بود. البته مخاطبان من فقط این گروه است ، اینها را نام میبرم چون اینها  امروز سردمداران امروز آزادیخواهی هستند.

شاید میپنداشتند که این بی عدالتی ها تا وقتیکه ضرری برای ما ندارد ، چرا اعتراض کنیم ؟ و موقعیت خود را از دست بدهیم ؟! بهرحال امام هم که از این بی عدالتیها راضی هستند چرا ما ناراضی باشیم. اما ظاهرا یادشان رفته بود که سیاست وحکومت ،اگر براساس ظلم ومصالح گروهی باشد به هیچکس رحم نمیکند.

تلخ ترین سالهای انقلاب یعنی سال 60  با برکناری تنها رقیب سیاسی یعنی بنی صدر وارد مرحله جدیدی شد. ماشین اعدام و خونریزی با ریاست شخصی بی بخاریعنی موسوی اردبیلی و یوسف صانعی انقلابی و محمد خویینی ها ضد امریکایی و موسوی تبریزی قاطع و محمدی ریشهری (معلم اخلاق!) وسردمداری اسداله لاجوردی ، مغول وار به جان دشمنان جدید  افتادند. رازینی، فلاحیان، نیری، محسنی اژه ای، محمد یزدی، محمدی گیلانی و… اینها کارگزار بودند وتمرین جنایت میکردند

سازمان مجاهدین خلق …مشتی جوان ناآگاه که شستشوی مغزی شده بودند … ترورهای انتحاری میکردند،  تا ازآقای خمینی و بقیه روحانیون سیاسی ، بخاطر کلاهی که سر رهبرانشان گذاشته بودند، انتقامی خونین بیگیرند.

امام امت دستور دادند همه شان را بکشید. حتی دختران 16 – 15 ساله ایکه روزنامه مجاهد میفروختند. همه اینها منافق بحساب میآمدند. دستگاه دادگری هم  نزد امام و امت حزب الله شرمنده نشد وتا توانستند خون ریختند. اگر هم کسی در امان ماند … از روی اشتباه بود نه از روی رحم.


صدای نازنین بازرگان به اعتراض همچنان بلند بود. تنها او و یارانش در گوشه ای از حکومت یعنی مجلس شورا، مانده بودند. دلیرانه بدون ترس از گستاخی و دهن دریدگیهای انقلابیون ماند خلخالی و هادی غفاری و رفسنجانی وهمه وهمه … فریاد زد نکشید این بچه های گول خورده را، اینها فرزندان ما هستند.

خلاصه تا سال 62 شد… تا این زمان هزاران جوان مجاهد خلق ، فدای جانی دیگری یعنی رجوی شدند… ماشین اعدام و ترور فضای وحشت انگیزی را حاکم کرده بود. برای حفظ قلب امام ، در خانه آقای خمینی دیگر بر غیر خودیها بسته  شده بود… اما در خانه آقای منتظری باز مانده بود. خیلیها میرفتند نزدش و دل خالی میکردند. آرام آرام این ناله ها دردل این شیخ خوش طینت اثر کرد. با اینکه قائم مقام رهبری بود و همه جا نماینده داشت و متملقان فراوانی هم داشت. لیکن شیخ بخود آمد.

شیطنت های احمد خمینی که رهبری را برای خود میخواست و منتظری را برای دکور، نيزمزید بر علت شد … منتظری نامه های اعتراض امیز به امامش نوشت. چون خود شیخ مصدر کار بود ، کسی ترتیب اثر نداد.

مردم تازه داشتند بیدار میشدند. از کارهای زشت خود پشیمان بودند… تو حرفهای مردم زمزمه « شاه خدا بیامرز»  کم نبود.

زمزمه نارضایتی منتظری در همین روزها آغاز گردید. نه مردم و نه دولتی ها آنرا جدی نگرفتند. چون خودش مصدر کار بود،  نزد مردم خیلی منفور بود. سوژه هرچی جک مبتدل شده بود. اما شیخ تازه یادش آمده بود برای چی زمان شاه بزندان رفت و مبارزه کرد و شکنجه شد.  گرچه دیر بود اما نیک میدانست که  برای توبه از درگاه حق هیچوقت دیر نیست. بخود جنبید و فریاد اعتراضش را علنی کرد.  تا اعتراضش جدی تلقی شد، دستگاه حکومت در پاسخ دست روی نقطه ضعف مهم او گذاشتند. پرونده مهدی هاشمی  برای حالگیری سیاسی بجریان افتاد. اما  شیخ کوتاه نیامد و برای دفاع از مهدی هاشمی سنگ تمام گداشت و تا جنگ تمام عیار با امام و استاد خود پیش رفت. چون میدانست مهدی هاشمی بهانه ای برای حذف اوست. در این جنگ هیچکس از مردم یاریش نکردند.چون باورش نمیکردند. میگفتند:

زهرطرف که شود کشته ، بنفع اسلام است !

گروه احمد خمینی – رفسنجانی در این جنگ پیروز شدند. آقای خامنه ای کجا بودند؟ ایشان تابع این گروه بود و چون کاره ای نبود سعی در همراهی با گروه احمد خمینی – رفسنجانی داشت.

در این جنگ نابرابر آقای منتظری یکه و تنها  در خانه خود سر در کتاب فرو برد. همه یارانش که کفشش را برای تبرک می بوسیدند، آنروز ساده و ابله و احمقش خواندند. هیچ رسانه ای سراغش نرفت… تا سالها کسی سراغی ازاو نگرفت.

او هم بیکار ننشست. دست بکار خدمتی بس بزرگ به تاریخ ایران و ملت ایران شد. تاریخ انقلاب را نوشت. وهمه را رسوا کرد. تا شاید عده ای دریابند که آن امام مقدس چقدرهم نا مقدس بود.

آنقدر افشاگری کرد و علیه بی دادگری فریاد کشید تا مردم باورش کردند. گدشته اش را فراموش کردند. تا جاییکه او را پدر سبزها خواندند. و اورا از آغوش خود به آغوش ابدیت سپردند.

مصاحبه اش با عماد الدین باقی را چندبار نگاه کردم ..آنجاییکه میگوید : کسیکه دستور قتل میدهد را نمی توان کشت… بخود گفتم کاش این حرف را اول انقلاب میزد شاید عده کمتری بخون میغلطیتند.

بعضی مپرسند اگر پرونده مهدی هاشمی نبود آیا شیخ سبزها در صدد توبه برمی آمد؟ شاید تنها پاسخ این باشد که خداوند بعضی از بندگان عزیز خود را به بهانه ای ، براه راست هدایت میکند و آنها عاقبت به خیر می شوند… شاید پرونده مهدی هاشمی باعث این شد که او بجنگ ستمگران برود و با عزت بدیدار حق بشتابد … روحش شاد.

و اما ما ملت ساده دل ایران باید از این تاریخ درس بگیریم و براحتی گول لباس و خرقه و کراوات و ریش و داس و چکش وتسبیح و… قرار نگیریم ..چه خوش گفت علی علیه السلام که : حق را بشناس  تا اهل حق را بشناسی.

در پایان به مسولان ایران میگویم …اشرف پهلوی در خاطراتش مینویسد : دکتر مصدق در مورد تبعید پدرم رضا شاه میگفت اگر آنروز که انگلیسها  دستور دادند باید رضا شاه از ایران اخراج بشود ، رضا شاه میامد میدان توپخانه و مردم را جمع میکرد میگفت مردم من به شما ظلم زیاد کردم .. اما امروز انگلیسها میگن برو… من کاری به انگلیسها ندارم …من مخلص شما هستم ، اگر شما میگید برو، میرم… مردم میبخشدندش و رو کولشون میذاشتنش و نمی ذاشتن انگلیسها مویی از سرش کم کنند و شاه هم میموند … اشرف میگوید مصدق راست میگفت اگر پدرم اینکارو میکرد حتما شاه میموند….افسوس  وصد افسوس که رضا شاه از مردم بیگانه بود. محمدرضا شاه هم همینطور… شما سردمداران هم متاسفانه همینطور..

ه





بخـشنامه جدید

30 09 2009

دیروز بخشنامه‌ای‌ به بوتیک‌ها ارسال شد با این مضمون: «نمایش عمومی کروات و پاپیون ممنوع است. مانکن‌ها باید بدون سر باشند و برجستگی‌های بدنشان معلوم نباشد و…» خوب بود اما نه کامل. نکات تکمیلی در زیر می‌آید:

بخش‌نامه به میوه‌فروشی‌ها: نمایش عمومی هویج و بادمجان ممنوع است. خیار تنها با ارائه‌ی سند ازدواج و پس از استعلام فروخته شود. خیره شدن به هلو ممنوع است.

بخش‌نامه به قنادی‌ها: فروش «Donut» به هر شکلی ممنوع است.

بخش‌نامه به لوله‌کشی‌ها: لوله‌کشی ممنوع است.

بخش‌نامه به دوچرخه‌سازی‌ها: باد کردن لاستیک با تلمبه ممنوع است.

بخش‌نامه به راه آهن: ورود و خروج قطار به تونل ممنوع است. تبصره: در صورت لزوم، قطار فقط تا انتهای واگن اول به تونل وارد شود.

بخش‌نامه به فرودگاه‌ها: در لحظه‌ی Take Off نباید نوک هواپیما بلند شود.

بخش‌نامه به زنــدان‌ها: تــجـا‌و‌ز بلامانع است!!!





جـنـگ ســپاه و روحـانـیـت

5 09 2009

29p9bp2

جنگ سپاه و روحانیت روندی است که پس از مرگ آقای خمینی آغاز شد و تا امروز ادامه دارد. سپاه حکومت و رهبری را حق مسلم خود میداند و دلیل موجهی را برای بقای حکومت در دست روحانیت نمی بیند. سپاه میگوید در زمان جنگ ما بودیم که در مقابل دشمن دفاع کردیم و درهنگام خطر مجاهدین خلق، این ما بودیم که از روحانیت دفاع کرده و مجاهدین را سرکوب کردیم ، پس این ما هستیم که باید همه کاره مملکت باشیم. وخلاصه این مائیم که امنیت کشور را بعهده داریم واگر ما نبودیم امروز روحانیت حاکم سرکوب شده بود. در مقابل  روحانیت میگوید مردم پشتیبان ما هستند و ما را تقدیس میکنند، اگر ما کنار برویم انگیزه ی مردم  برای دفاع از دین و اسلام از بین خواهد رفت در نتیجه سپاه صرفا به یک حاکم نظامی فاسد تبدیل خواهد شد که درمقابل اراده ی مردم روزی ناتوان وشکست خواهد خورد. سپاه این استدلال را قبول دارد لیکن میگوید روحانیت در خدمت سپاه باشد. و روحانیت میگوید خیر سپاه در خدمت روحانیت. وجنگ از همینجا شروع میشود.

سپاه مشغول یارگیری شد. اول رهبررا بسمت خواسته های خود هل دادند. رهبر پس از کش و قوس فراوان از یک آخوند فکلی پیپ بدست و نواندیش و اهل بزم و شعر و موسیقی و… که  تکنوکرات های اسلامی  مانند موسوی  و خاتمی را در زمان ریاست جمهوری خود  قبول نداشت و گهگاهی جرئت میکرد مقایل تندروی های آقای خمینی دگراندیشی کند و چندین بار هم از آقای خمینی  تشر شنید … این آقا تبدیل شد به یک انقلابی تندرو و دشمن آزادی که هیچگونه نغمه ی مخالفی را بر نمی تابد.  اینگونه  دگر دیسی صرفا برای حفظ موقعیت رهبری ست. چرا که بطور منطقی آدم تند و تیز و انقلابی با گذشت زمان و بالا رفتن سن و تجربه ، معتدل ومنطقی و ملایم میشود . مانند برادرش هادی خامنه ای و نبوی و میردامادی و عبدی و کروبی و میرحسین موسوی ووو که با گذشت زمان  بسمت اعتدال حرکت کرده و میکنند اما عکس این موضوع درست نیست یعنی آدم معتدل و میانه رو هیچوقت بست  تندروی و جنون انقلابی گام برنمیدارد جز به یک دلیل و آن حفظ مصالح شخصی و حفظ مقام و موقعیت… و این همان چیزیست که در ایشان اتفاق افتاده. بنظر من تسلیم شدن نا خواسته رهبر در برابر خواسته های سپاه بدو دلیل صورت گرفته :

یکم – نقاط ضعف شخصی ایشان از قبیل اعتیاد و مسایلی از این قبیل است که خیلی هم محرمانه نیست .

دوم- ضعف جبهه روحانیت . در جبهه روحانیون سیاسی تنها شخصیت قوی دو یا سه نفر بیشتر نیستند. بقیه نیز بعلت فساد مالی یا اخلاقی یا ساکتند یا تسلیم. سپاه سعی کرد رفسنجانی را با خود همراه کند و رفسنجانی هم تا حدودی اوایل کار برای تضعیف رهبر با سپاه همکاری میکرد. لیکن کنترل بازی با سپاه از دستش خارج شد اما سعی کرد تسلیم سپاه نشود. سپاه او را تهدید به بی آبروریی کرد و یاران قوی او مانند کرباسچی و عبد الله نوری وبرخی فرماندهان سپاه را حـذف سیاسی و فــیزیکی کردند . باز هم زیر بار نرفت. بعد  آبرویی از رفسنجانی در ایران بردند که امروزه مظهر دزدی و رانت خواری و فساد بحساب میآید یعنی تا اسم فساد مالی و دزدی میآید ، مردم متوجه رفسنجانی و خاندانش میشوند و تا آنجا پیش رفت که حتی در انتخابات ششم ، سی ام هم نشد. و سر شکسته و شرمنده برای مدتی از سیاست کنار کشید وپس از چندی با رندی و زنگی به هرم قدرت باز گشت. او میداند تسلیم شدن او مقابل سپاه یعنی تبدیل شدنش به یک مهره بی ارزش مانند یزدی و جنتی و…اما شیخ سودای رهبری را سر دارد.

خاتمی شخص دیگری از روحانیون است که پشتیوانه ی مردمی داشت. او بنا نبود رای بیاورد . قرار شد که روز بعد از انتخابات نتیجه بنفع ناطق نوری اعلام شود لیکن رهبر مقاومت کرد و نگذاشت.  بنظر من رهبر از اتنخاب خاتمی بریاست جمهوری در دل خوشحال  بود و کمال همکاری را هم با خاتمی میکرد ودر خیلی از بحرانها ، جانب خاتمی را گرفت لیکن یاران خاتمی حجاریان و عبدی و گنجی و… از پیروزی خاتمی هول شدند و تا آنجا پیش رفتند که بجای حرکت آرام بسوی قانونمند کردن کشور ونهادینه کردن آزادی و مهار کردن قدرت اختاپوسی سپاه، به تصفیه حساب شخصی با رفسنجانی و رهبر پرداختند و تا جاییکه رفسنجانی مجبور شد برای حفظ موقعیت خود علیه اصلاحات موضع خشنی بگیرد و رهبر هم دید اصلاح طلبان دشمن او شده اند ترجیح داد در کنار سپاه قرار بگیرد و رهبری را برای خود حفظ کند. هر چه خاتمی و کروبی به یاران خود در پنهان و عیان فریاد زدند کاری به رهبر نداشته باشید و دنبال مطالبات مردم باشید، فایده نکرد که نکرد.در این میان سپاه قشنگ بازی کرد. سپاه از طرفی با دادن اطلاعات به اصلاح طلبان کمک کرد که آبروی رفسنجانی را ببرند و به این ترتیب رفسنجانی را خلع سلاح کرد و از طرف دیگر با ترساندن رهبر از قدرت گرفتن اصلاح طلبان، رهبر را بسمت خود کشید. وبه همین راحتی آن فرصت طلایی با ندانم کاریهای روشنفکران بد سابقه مانند گنجی و عبدی و حجاریان و.. از دست ملت ایران رفت. (و جالب اینکه همین افراد در انتخابات ریاست جمهوری رفسنجانی و احمدی نژاد، تازه  متوجه اشتباهات محاسباتی خود شدند و مردم را تشویق به حمایت از رفسنجانی کردند !!! اما خیلی دیر شده بود.)f3a37d3485b5243aseyed_ali_khamenei2

درنتیجه خاتمی که برای مقابله با سپاه  (یا بقول خاتمی مراکز قدرت) روی حمایت غیر علنی رفسنجانی و رهبر حساب میکرد بدین ترتیب با اشتباه تاکتیکی یارانش مانند حجاریان و عبدی و گنجی و… هر دو نیروی مهم را از دست داد و از نظر سیاسی فلج شد در پایان شرمنده از ملت ایران راهی منزل شد لیکن چون آدم با اصالت و سالمی از هر نظر بود، سپاه نتوانست آبرویش را مانند رفسنجانی ببرد. بهمین دلیل محبوبیت خود را نزد مردم حفظ کرد. هنگامیکه برای مقابله با احمدی نژاد دوباره کاندید شد، رهبرروی موافق نشان نداد و چیزهایی به او گفت که خاتـمی بعدا اعلام کرد کاش میتوانسـتم حرفها و توصـیه های رهبری را یازگو کنم !

پس از شکست سیاسی اصلاح طلبان ، سپاه با تمام نیرو به میدان آمد. وکانونهای قدرت را یکی پس از دیگری فتح کرد. و رهبر هم برای حفظ موقعیت خویش تسلیم صددرصد سپاه شد. احمدی نژاد که رییس جمهور منتخب سپاه است، تمامی خواسته های سپاه را پیش میبرد. بودجه های سرسامآور و جنون آمیز سپاه را بدون مشکلی تامین میکند او تنها رییس جمهور پس از انقلاب است که بندرت نام رهبر را بزبان میآورد. و کمتر تملق او را میگویید. در داستان مشایی تا یکهفته اعتنایی به توصیه رهبر نکرد. لیکن رهبر بیش از همه از او حمایت و پشتیبانی میکند و بگفته باهنر اگر توصیه رهبری نبود از وزرای پیشنهادی، 8 نفر بیشتر رای نمی آوردند!  سرتاسر کابینه سپاهی و بسیجی است.و تازه بناست 40 سفیر هم عوض شوند که احتمالا اغلبشان سپاهی خواهند بود. امروز می توان گفت که روحانیت در خدمت سپاه است. البته قدرت خارجی هم به کمک سپاه آمده.

یکم : روسیه. آنها ایران را قدرت مهمی برای خود در منطقه میدانند و خوب دارند با مهره ایران در مقابل امریکا و غرب بازی میکنند.

دوم : آمریکا. آنها بعلت نگاه آشتی جویانه اوباما سعی دارند از سربسر گذاشتن و درگیری با یک کشور اسلامی دیگر پرهیز کنند.

لیکن هنوز رفسنجانی و خاتمی وکروبی و …  برخی دیگر مقاومت میکنند. رفسنجانی میداند که تنها شانس او برای ماندن در قدرت ایستادن کنار مردم است تا آبروی رفته وبدنامی تصحیح شود. اما بازیرکی گاهی به نعل و گاهی به میخ میکوبد. گاهی از شواریی شدن رهبری و گاهی هم از فرزانگی رهبری میگوید. عده ای از روحانیون موجه ونیز برخی از سپاهیان، برخی علنی و برخی غیر علنی با او همدلی میکنند.

خاتمی و موسوی و کروبی هنوز کنار مردم مقابل اختاپوس سپاه ایستادگی میکنند. تا کی؟

تا وقتی که مردم خسته شوند و آرام بگیرند. آنگاه روزهای  سیاهی را در پیش خواهند داشت.

یک نکته مهم باید در پایان گوشزد شود و آن اینکه امروز تمام روحانیت حکومتی،  چه آنها که  مخالف سپاه و چه آنان که در خدمت خواسته های سپاهند دریافته اند که اوضاع بسمت خطرناکی میرود و اگر تدبیری نیاندیشتد، حکومت را برای همیشه خواهند باخت. همانگونه که مردم را که سالهاست باخته اند. و با این انگیزه یعنی خطر سقوط کامل روحانیت از قدرت ،ممکن است اتحادی به رهبری رفسنجانی و خاتمی و کروبی ومراجع تقلید حکومتی تشکیل شود (حتی ممکن است خامنه ای به آنها بپیوندد) آنگاه موازنه قدرت بهم بخورد و وضع دیگری پیش آید. وشاید در این وسط مردم موفق شوند قدرت را بخود بازگردانند… همه چی امکان دارد. عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.

این ما هستیم که باید از گذشته تلخ، عبرت یگیریم و با عقل و درایت عمل کنیم و بدانیم که دوست کیست؟ دشمن کیست؟ و مصلحت کجاست… چیزی که روشنفکران ما هنوز در تشخیص آن عاجزند.





احمدی نژاد هنگام احترام به خانمها دستش را کجا میگذارد؟

3 09 2009

اخمدیاین هم ادب رییس جمهور!





چرا مردان از تحمل درد زایمان معافند؟

3 09 2009
این هم قصه،  که بشعر سروده شده … خواندنش خالی از لطف نیست:
داستان اينگونه مي آغازد كه شبي جمعي از دختران و زنان يهود از جور روزگار و اين همه تبعيض و ظلم در حق دختران و زنان شكايت نزد حضرت موسي مي برند :
كه اي موسي اينبار كه به كوه طور رفتي از خداوند خواهش كن كه اين همه درد و رنج زن را كم كند و از بين اين همه درد حد اقل درد زاييدن را از زن بردارد و اين يكي را به مرد سپارد ، گويا مردان زيادي بهشان خوش مي گذرد …
( يعني به واقع بچه را زنان بزايند اما دردش را مردان بكشند !! )

بدترين درد ها بود دردي

كه از آن فارغ است هر مردي

چيست آن درد ؟ درد زاييدن

مرگ را پيش چشم خود ديدن

ما زنان را هزار خواري بس

درد نه ماه بارداري بس

دردهاي دگر به پيكر ما

درد زادن نصيب شوهر ما

در باقي داستان موسي به طور ميرود و از خدا آنچه دختران خواسته اند مي خواهد و در برابر مخالفت خداوند كوتاه نمي آيد و آخر سر دعايش مقبول مي افتد و پيك شادي خبر ميدهد كه آنچه خواستي قبول افتاد !..

بعد از آن وضع و حال ديگر شد

درد زادن نصيب شوهر شد

بود زن در كمال آرامش

وقت زايش قرين آسايش

نه دگرآخ و ناله اي ميكرد

نه به شوهر حواله اي مي كرد

پدر طفل در كنار دگر

داشت فرياد و ناله ، خوف و خطر

ناله هايي كه كوه آب كند

جگر سنگ را كباب كند:

« اي خدا ، پشتم ، اي خدا كمرم

اي خدا نافم ، اي خدا جگرم

مردم از درد ، اي خدا مردم

چه «غلط» بود اينكه من خوردم

هفت بندم ز هم گسيخت، خدا

آب عمرم به خاك ريخت ، خدا

آخ نافم خدا … عجب درديست

درد زادن چه درد نامردي است..»

خلاصه چند صباحي بدين منوال گذشت تا اينكه زني با پيرمردي ثروتمند وصلت كرد

زن جوان بود و مرد مسكين پير

مابقي را دگر قياس بگير

جاده هموار و پاي ما لنگان

ماده و نر چنان و حال عيان

چند ماهي گذشت از اين زد و بند

نه خدايا.. گذشت از اين پيوند

مرد به دنبال كسب و كار و زن پي خوش خوشك گذراني …

مرد دنبال كاسه و كوزه

سفته هاي هزار و يك روزه…

زن از آنجا كه شأن اشراف است

هم در اسلاف و هم در اخلاف است..

سرو گوشي نهفته مي جنباند

رهگذاري به باغ خود مي خواند

خلاصه اينكه بعد مدتي وضع و حال زن گواهي آمدن نوزادي داد…

خوش خوشك روزگار نو آمد

موسم حاصل و درو آمد

موضع نيش مار كرده ورم

چشم بد دور ، طبل گشته شكم

خواجه سرخوش در انتظار پسر

ليك ترسان ز درد ناف و كمر

خاصه درد پسر كه سخت تر است

آتش قلب و آفت جگر است

روز وضع حمل :

در زنك حال وضع ظاهر شد

مردك از بهر درد حاضر شد..

خود لباس عذاب بر تن كرد

رو به درگاه ربّ ذوالمن كرد

شد سوي تخت خود به بيم و اميد

قصه كوته ، بر آن دراز كشيد

همچنان منتظر كه درد آيد

درد زادن به پشت مرد آيد

ليك دردي نبود و راحت بود

پس و پيشش در استراحت بود

ساعتي گذشت بدين نمط سپري

بد بلايي است رنج منتظري

آن هم اين انتظار بي معني

در چنين حال زار بي معني

مرد در انتظار و اخم آلود

وآن طرف، زن به حال زادن بود

عاقبت لاي پرده را وا كرد

رو به اطرافيان ماما كرد:

-« حال خانم چطوره؟» -«اي… بد نيست»

-«آمده؟» -«كاملا نه» -«پس باقي ست؟»

-«كمرش آمده ست و بيشترش

گرو «آخ نافم» پدرش

پس فغان تو كو ؟ صداي تو كو ؟

«آخ نافم خدا خدا»ي تو كو؟

واي از اين زادن دگرگونه

بچه گك آمده است وارونه

«اي خدا نافم»ي بگو، شايد

پسرك باقي اش برون آيد»

-«پسر است؟» -« اوه ! مثل زهره و ماه»

-«پس چرا ؟ لا..، اله الا..الله !»

در اين گير و دار كه بچه نمي آمد و پدر بخت برگشته متعجب و كلافه از اينكه از درد خبري نيست ناگهان از سراي همسايه صداي آه و ناله مرد همسايه بلند شد :

ناگهان از سراي همسايه

شد به گردون صداي هسايه

-« اي خدا پشتم ، اي خدا كمرم

اي خدا نافم ، اي خدا جگرم

چه «غلط» بود اينكه من خوردم

مردم از درد ، اي خدا مردم

آخ نافم خدا خدا …» -«پسره

پا به دنيا نهاد بلاخره …»

قيل و قالي فتاد بين زنان

همه بر پشت دست ، دست زنان

خلاصه ، ماجراي اين رسوايي باعث شد كه دوباره زنان نزد پيغمبر رفتند و خواهش كردند برود و هر طور مي تواند دعايشان را پس بگيرد:

باز رفتند نزد پيغمبر

دسته جمعي ، همه زن و دختر

كاي كليم خداي بي همتا

مهربان رهبر و پيمبر ما

ما درين شش صباح ، سنجيديم

محنت شوهران خود ديديم

دل ما بر عذاب ايشان سوخت

دل نه تنها ، كه ريشهء جان سوخت

….

رو به درگاه ايزد متعال

دست و پايي بكن كه در هر حال

حق به ما منتي گذارد باز

درد ما را به ما سپارد باز !





جنتی و کروبی

3 09 2009

Multimedia_pics_1388_6_photo_931کروبی و جنتی در مراسم ختم مرحوم حکیم.

کروبی: اگه مردی بیا اینجا بشین!

جنتی: نه همینجا خوبه!





ای بـدتر از راهـزن!

23 08 2009

نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان

به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد.

در میانه راه دزدان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند.

طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از

روی شتران مشغول شدند…. دزدان هرچه بود گرد آوردند ازمسکوکات وجواهرات

وامتعه  وهرچه ارزشمند بود به زور ستاندند.

در بین اموال مسروقه یکی ازحرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه

آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در

مضمون دفع بلا نوشته شده بود.  دزد شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان

اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود.رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند.

طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و

لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد

بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگرخواهد بود.

رئیس دزدان اندکی به فکر فرو رفت … سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند.

یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما راهزن نیستیم و چه…..؟!

رئیس دزدان پاسخ چنین داد:

ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم ایم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم

حالا نباید به رهبران سیاسی ایران گفت: بدتر از راهزن!!؟؟؟





تشابه روزهاي انقلاب و امروز ايران

13 08 2009




جنبش سبزمان را پاياني نيست





ناله ملک الشعرای بهار از امت حزب الله دیروز و امروز!؟

13 08 2009


‹تا خرند اين قوم ، رندان خر سواري مي كنند›



در محرّم ، اهل ري خود را دگرگون مي كنند          از زمين آه و فغان را زيب گردون مي كنند


گاه عريان گشته با زنجير ميكوبند پشت         گه كفن پوشيده ،‌ فرق خويش پرخون مي كنند


گه به ياد تشنه كامان زمين كربلا                    جويبار ديده را از گريه جيحون مي كنند


وز دروغ كهنه ي « يا لیتنا كنّا معك»           شاه دين را كوك و زينب را جگرخون مي كنند

صبح برجسته تا ظهرمیریزند، اشک          ظهر تا شب نوحه میخوانند و شب ک.. میکنند

خادم شمر كنوني گشته، وانگه ناله ها       با دو صد لعنت زدست شمر ملعون مي كنند

بريزيد زنده ميگويند هر دم، صد مجيز         پس شماتت بريزيد مرده ی دون مي كنند

پيش ايشان صد عبيدالله سر پا، وين گروه          ناله از دست عبيدالله مدفون مي كنند

حق گواه است ار محمّد زنده گردد ورعلي       هر دو را تسليم نوّاب همايون مي كنند

آيد از دروازه ی شمران اگر روزي حسين،       شامش از دروازه ی دولاب بيرون مي كنند

حضرت عبّاس اگر آيد پی يك جرعه آب،       مشك او را در دم دروازه وارون مي كنند

گر علي اصغر بيايد بر در دكّانشان               دردو پول آن طفل را يك پول مغبون مي كنند

ور علي اكبر بخواهد ياري از اين كوفيان،        روز پنهان گشته، شب بر وي شبيخون مي كنند

لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد           خانم ار پیدا نشد دعوت ز خاتون میکنند

گر يزيد مقتدر پا بر سر ايشان نهد،              خاك پايش را به آب ديده معجون مي كنند

سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر است      هی نشسته لعن بر هارون و مامون میکنند

خود اسيرانند در بند جفاي ظالمان،            بر اسيران عرب اين نوحه ها چون مي كنند؟

تا خرند اين قوم، رندان خرسواري مي كنند       وين خران در زير ايشان آه و زاری مي كنند

ملك الشعراي بهار